X
تبلیغات
کوکی

کوکی
 

ادامه مطلب رو حذف کردم.

[ شنبه بیست و نهم مهر 1391 ] [ 20:48 ] [ کوکی ] [ ]
یک ساعتی هست که از خواب بیدار شدم و قبل از اینکه بیام اینجا٬ داشتم در به در دنبال قاشق چنگالهای سرویسم می گشتم. چهار تا قاشق و سه تا چنگالش نیست :|
یک دونه چاقوی میوه خوری ام هم نیست. تا الان سیصد تا فحش ناموسی نثار کسی که قاشق چنگال و چاقویم را قورت داده است کرده ام. :|

آها راستی از قلم نیفتد که دو تا فنجونم هم نیست.

حالا تا یک هفته باید دور خونه دوره بیفتم و زیر و روی همه جا را بگردم تا اینهایی که گفتم را پیدا کنم :| از این قسمت مهمونی دادن متنفرم واقعن.

یک سری شیرینی و میوه و غذا باید ببرم بدهم به کارگرهای ساختمان اینوری و ساختمان اونوری مون. که حروم نشه. حیفه که بمونه و خراب شه.

جاتون خالی دیشب انقدر رقصیدم و خوش بودم که! :) ساعت تقریبن ۳ بود که مهمونها کم کم رفتن. و من پشیمون شده بودم.. چون حوصله سردرد فردا صبحش رو نداشتم و از این بابت ناراحت بودم. ولی خدا رو شکر٬ صبح بیدار که شدم سر درد نداشتم. فقط یک مقدار احساس سرگیجه دارم.. که نمی دونم از خستگی هست یا از زیاده روی دیشب است..

امشب مهمونی دعوتم. و با همسر جان قرار است بترکانیم.
بعد از ظهر هم باید به یک جایی بروم. چون اگر نروم بعدن مادرم حالم را می گیرد. البته مادر جان اصرار دارند که نروم هاا! مخصوصن که شب هم برنامه دارم و قرار است جینگیلاسیون کنم و برم مهمونی. مهمونی هم تهران نیست. در یک باغ در حوالی تهران هست. بخاطر همین باید زودتر راه بیفتیم.
(همون باغی که سری قبل که همسر جان در سفر کاری تشریف داشت٬ و من با توجه به مخالفت همسر جان و خط و نشانهایی که برایم کشیده بود و گفته بود اونجا دوره.. شبه.. نصفه شبه.. خطرناکه حسن٬.. من نیستم تو هم نباید بری.. خوشم نمیاد بری چون مهمونهاش فلانه بهمانه٬ ولی باز سرتق بازی در آورده بودم و خودم تنهایی رفته بودم و یک عالمه برای خودم عشق و حال کرده بودم و ترکونده بودم و بعد حداقل شب هم نمانده بودم و با همان حال خوش تا خونه رانندگی کرده بودم و بعد توسط دوستان با مرام :| آمار اینجانب کف دست همسر جان قرار گرفت و بعد همسر جان با بنده قهر کرد. بعد هی قیافه گرفت. بعد هی باهام حرف نزد. بعد هی منو نصیحت کرد و بعد به این نتیجه رسید که اینطوری نمیشه و باید از این به بعد منو با خودش ببره.) 

بعد از ظهر هم چون حوصله جنگ اعصاب بعد رو ندارم٬ ترجیح می دهم ساعت سه بروم و تا چهار برگردم خونه باشم.

ریما جونی مهمونی دیشب مناسبت خاصی نداشت. فقط لقمه ای که رفته بودم خونه هاشون و خورده بودم٬ اینجای گلوم گیر کرده بود. باید مهمونی می دادم.

[ جمعه بیست و هشتم مهر 1391 ] [ 12:31 ] [ کوکی ] [ ]
الان ساعت یک ظهره. نه. نه. نه. یک و ربعه
و من ۸۰ درصد کارهایم را انجام دادم.
برای شام امشب فقط مانده ماست و خیار درست کنم و روی ظرفهای الویه ام رو تزیین کنم. غذا هم البته لوبیا پلو. الویه و خورش به و خورش قورمه سبزی و زرشک پلو با مرغ است.
من و همسر جان دیشب تا ساعت ۲ داشتیم دسر و سالاد درست می کردیم. و امروز هم از صبح همسری مثلن رفته دنبال میوه. بعد من نمی دونم دقیقن رفته میوه رو از درخت توی باغ بچینه یا از میوه فروشی محل بخره.  البته من ناراحت نیستم. یکی دو ساعت پیش جایتان خالی٬ یک مقدار حرام خواری کردم. الان حالم حسابی خوبه. و خیلی خوشحالم که هنوز ۲۰ درصد بقیه کارهام رو انجام ندادم و همینطور خیلی خوشحالم که همسری هنوز نیامده و بسیار بسیار خوشحال و راضی هستم که شب شصتهفصد تا مهمون دارم. فرق سرم باد کرده انقد که زدم تو سرم و توبه کردم.
[ پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391 ] [ 13:22 ] [ کوکی ] [ ]
الان که دارم می نویسم٬ جایتان خالی روی تپه ای از بالش و متکا پهن شده ام.
دیشب داشتم خواب می دیدم که دارم حال یک نفر را می گیرم اساسی. و در آخر هم بهش یک بیل.آخ تقدیم کردم. طرف انقدر حرص خورد(۳) که نزدیک بود بترکد. بعد یادمه تو خواب بهش گفتم تِرِکمون و دلم هم خیلی خنک شد وقتی اینو بهش گفتم  
بعد الان دارم همش فکر می کنم اون تِرِکمونه ننه مرده کی بود که دیشب هی حرصش دادم تو خواب. اصن یادم نمیاد کی بود. انقده حرصم گرفته الان.
احساس کسانی که یک قدم مونده تا دلشون حسابی خنک بشه ولی نمیشه٬ بهم دست داده  
جوجه اردک زشت درونم کلافه شده دیگه.


الان که دارم می نویسم همسر جان اونطرف تر٬ در خواب ناز تشریف دارند   همچین دستاش رو کنار بدنش صاف و محکم نگه داشته و چونه اش رو بالا گرفته که هر کی ببیندش در یک نگاه پیش خودش فکر میکنه همسر جانم تو خواب داره در رژه شرکت می کنه.
حالا خدارو صدهزار مرتبه شکر که همسر جان تو خواب نمی بینه که پاشو هم باید بکوبه به زمین. در اون صورت در اولین قدمی که بخواد بکوبه به زمین٬ من از کمر به دو قسمت مساوی تقسیم میشم.
آخه پای همسر جان الان رو کمر منه. اونوخت


از من به شما نصیحت هرگز زیر بار ننگ کشیدنه دندون عقل نروید. مصیبتیه به نوبه خودش هااااا.
هفتصد روزه از کشیدنش میگذره. ولی هنوز جای آمپولاش درد میکنه. دکتر لطف کرد و هر جایی رو که تو حلق ما دید ورداشت و آمپول زد. اگه بهش یه کم دیگه رو می دادم لوزالمعده ام رو هم میخواست آمپول بزنه.
حالا خوبه در تمام مدت دست دکتر رو دو دستی گرفته بودم و داشتم از تو حلقم میکشیدم بیرون هااا.
داره درد می کنه. می فهمی؟ درد می کنه.

آها! گفتم درد یاد یک سخن گرانبها افتادم که چن وخ پیشا یه جایی خونده بودم:

اِهِم اِهِم:

(یه فنجون آب جوش بی زحمت بدین به من گلومو صاف کنم):

"درد" را از هر طرف بخوانی "درد" است.
امان از "درمان". که برعکسش "نامرد" است.

هین؟

[ چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 ] [ 10:56 ] [ کوکی ] [ ]
امروز صبح همسر جان زود از خونه رفت بیرون.
نزدیک ظهر زنگ زد بهم گفت نهار چی داریم.
بعد من گفتم هیچی نداریم.
بعد همسر جان گفت زودی حاضر شم که با هم بریم نهار بخوریم.
من حوصله نداشتم. برای همین بهش گفتم من نمیام. خودت برو.
بعد هی اصرار کرد گفت مثل دیشب ادا در نیار. حاضر شو میام دنبالت.
بعد من کوتاه اومدم و قبول کردم.
اون لحظه جلو کنسول داشتم کریستال روشنایی رو تمیز می کردم. اومدم از جلو کنسول برگردم برم حاضر شم٬ ییهو اگه گفتین چی شد؟  

؟

.
.
.
.
.
دستبند عزیزم رو که پارسال گم کرده بودم رو پیدا کردم. آویزون بود به روشنایی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اون لحظه نمی دونستم به خاطر پیدا شدن دستبندم خوشحال باشم یا گریه کنم که اصن به چه حقی و چرا دستبندم پیدا شده

اونوخ کی بود هی بهم میگفت نه.. خونه ما جن نداره. تو باز از این حرفا زدی؟ تو باز توهم زدی؟ خیالاتی شدی؟ اشتباه کردی؟  

همسر جان !! 

الان من حق دارم برم از همسر جان که هی هرچی براش با هیجان و با رگ گردن قلمبه شده٬ اتفاقهای غیر عادی اخیر رو تعریف می کردم٬ و اون باز باور نمی کرد٬ انتقام بگیرم یا نه؟

این چهارمین مورد بود

لازم به ذکر است که سه راهی ای که ماجرایش را در یکی دو پست قبل گفتم٬ هنو که هنوئه پیدا نشده. و این در حالیست که اینجانب کمرم شکسته انقدر دنبالش گشتم.

 

[ سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391 ] [ 20:54 ] [ کوکی ] [ ]
آقا ما یه غلطی کردیم. یه شکری خوردیم. انسان جایز الخطاست. حالا من پشیمونم به خدا. توبه توبه توبه. گاز گاز. تف تف.
آخه من نمی دونم نونم کم بود؟ آبم کم بود؟ یا اصن چم بود؟ که این همه مهمون دعوت کردم برا خودم؟
تا این لحظه که پیش شما هستم.. جانم بالا آمده و سه عدد لوستر بعلاوه یک عدد ویترین بزرگ پر از ظرف و ظروف بعلاوه یک عدد ویترین کوچیکتر را حسابی تمیز کرده ام. طوری که وقتی از بغلشون رد میشم دینگ صدا می دهند از تمیزی.
همچنین دو عدد پرده پاسیو بعلاوه دو عدد پرده اتاق خواب هم شسته شده و پنجره هاش تمیز شده و دوباره پرده هاش نصب شده است.
اونوخ یک عالمه کار دیگه مونده هنو

یه وخ اشتباهی پیش خودتون فکر نکنین خونه ی ما همیشه کثیفه و چون حالا مهمون دعوت کردم٬ برای آبروداری دارم خودکشی می کنم هااا. نه. بیخودی خودتونو مدیونه من نکنین.
علت اصلیش اینه که همسایه اینوری مون و همسایه اون وری مون دارن ساختمون سازی میکنن. تا الان که همسایه اینوری مون به مرحله گودبرداری رسیده. اون یکی به مرحله ترکوندن مغز رسیده. یعنی مرحله ی آهن جوش دادن.
تر تر تر ترشون بکگراند زندگیم شده دیگه.  
روزا مجبورم بشینم و تر تر تر ترشون رو تحمل کنم. شبا هم مجبورم همش خوابه تر تر تر تر ببینم. یعنی تو خوابم همه جا سیاهه. و فقط صدای تر تر تر میاد. ای تر تر تر و زهر مار.
(شما هم هی "ت" را با ضمه و فتحه نخونید. چون باید با کسره بخونید.)
بجز مصیبت تر تر تر٬ خونه زندگیمو با خاک و گند و کثافتشون یکسان کردن. اینه که دلم نمی خواد مهمون هام بیان و زندگیمو با این وضع ببینند.

البته همسایه اون وری مون دیوار به دیوار ما نیست ها. بلکه یک خونه بینمون فاصله هست. ولی دردسرهاش مثه دردسرهای همسایه اینوریمون هست. با همان قدرت. یک عالمه اسب بخار.

ملفت شدین؟  

دیشب با همسر جان رفته بودیم دکتر. بخاطر نی نی. اگه یادتون باشه چند ماه پیش هم به همین خاطر رفته بودیم پیش دکتر. (البته یادم نیست براتون تعریف کردم یا نه) 
اون دفعه دکتر یک سری دارو بدون آمپول تجویز فرمودند که شواهد نشون میده فایده نداشته.
این سری دکتر لطف کردن و برای من یک سری قرص جدید تجویز فرمودند بعلاوه دو تا آمپول بعدش هم انقدر توصیه کردند راجع به داروهای جدید که ما واقعن ترسیدیم. و درجا از خیر مصرف کردنشون گذشتیم. و قرار شد تا عید نوروز دندون رو جیگر بذاریم و اون وقت در مورد مصرف داروها تصمیم بگیریم 

قبل از اینکه لپ تاپم رو باز کنم٬ زنگ زدم به مامانه یکی از دوستام و به بهانه احوال پرسی یک مقدار هم راجع به دوستم جاسوسی کردم و اطلاعات کسب کردم. آخه اون دوستم هم مثل من قبلن ها یک سقط داشته و بعدش هم هنوز نی نی دار نشده. میخواستم راجع به روند درمانش بدونم. و اینا.
یک دوست دیگری هم دارم که از قضا آمار او را هم دارم. که همچنان نی نی دار نشده هنو که هنوئه.
البته در مورد این یکی دوستم نمی دونم قبلن سقط داشته یا نه. نپرسیدم ازش. خودش هم چیزی نگفته بهم.
البته پیش خودمان باشدهااا..  فکر میکنم این دوستم یک بچه داشته باشد و از من و بقیه بچه های اکیپمان این قضیه رو پنهان می کند.
چون حدس می زنم این دوستم قبل از این ازدواجش (که همسرش رو میشناسیم)٬ یک بار دیگه ازدواج کرده بوده و به ما نگفته است.
آخه می دونید؟ یک روز اتفاقی یکی از دوستای مشترکمون زنگ زد بهم و این قضیه را باهام در میون گذاشت. یعنی به خیال خودش داشت راجع به اون بنده خدا از من جاسوسی میکرد و اطلاعات کسب می کرد... که بعد فهمید تیرش به سنگ خورده است و راه را برای جاسوسی اشتباه آمده است..
اینطوریاس خلاصه..
.
.
.
خب دیگه خاله زنکهای عزیز٬ خاله زنک بازی بسه
  

پاشید برید دنبال کار و زندگیتون.
من هم پاشم برم مرغ بشورم. ای خدا توبه توبه توبه. :|

[ دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 ] [ 20:5 ] [ کوکی ] [ ]
یا خدا!
اینا چی بود تو پست قبل برای من نوشته بودید آخه؟
بعضی هاتون که تجربه هاتون رو نوشته بودید من رو خیلی ترسوند. مخصوصن مهدیس و شیوا
شیوا تو رو خدا وقتی اون عکسی که گفتی رو گذاشتی توی وبلاگت٬ رمزش رو به من نده  

تمام مدت که داشتم نظرهاتون رو میخوندم هی حس می کردم یکی داره پامو از زیر میز کامپیوتر میکشه

 الان هم که دارم می نویسم حس می کنم یکی انگشتش رو گذاشته رو سرم و داره قلقلکم میده.  

آها نه!

اشتباه شد.

اومدم بزنم پشت دستش که دیدم مگس بود. پر زد رفت. البته مگس معمولی نبود. شبیه مگس بود. نمی دونم چی بود. بال داشت. سیاه هم بود. شاید جنین خفاش بوده 

قبل از این که بیام پای کامپیوتر٬ توی هال خوابیده بودم کف زمین و پاهایم را انداخته بودم روی کاناپه.. داشتم سقف را نگاه می کردم که یک دفعه یکی منو نیشگون گرفت. از اون ریزا.  
سریع از جام پریدم و دیدم یک مورچه کله گنده گیر کرده به من و همینجوری داره واسه خودش گاز میگیره.
انگار دندونش توی پوستم گیر کرده بود که ول کن نبود.
البته شاید هم ج.ن بوده که در جلد یک مورچه کله گنده ظاهر شده بوده

 

دوستای خوبم بقیه نظرهاتون رو فعلن از ترس نخوندم :| بعدن که همسر جونم از سر کار برگشت خونه می خونم.

امروز رفته بودیم تشییع جنازه. امامزاده اسماعیل. امامزاده ای که معماری اش خیلی خفن ترسناک است به نظرم. و من نمی دونم چطور بعضی ها توانایی این رو دارند که در مجاورت این جور جاها زندگی کنند. بعضی آپارتمان ها که علنن ویوشون کف حیاط امامزاده بود که توش پره سنگ قبر بود

بگذارید این را هم بگویم که واقعن تشییع جنازه چیز خیلی مسخره ای است. خاک سپاری هم چیز مسخره و ترسناکی است. من سوزوندن جسد رو بیشتر می پسندم.  گرچه بوی کله پاچه راه می افتد.  
حالا به خاک سپردن رو شاید بتوانم تحمل کنم.
ولی اصلن به هیچ وجه نمی توانم تحمل کنم که در یک فضای بسته کسی رو به خاک بسپرند. هیچ وقت هم نمی توانم توی این فضاهای بسته بمونم. قلبم می گیرد اصن.
وقتی بقیه داشتند اون فامیلمون رو که مرده بود را می کردند توی زمین٬ گلاب به روتون جیشم گرفت تو اون هیری ویری.
وقتی قضیه را با همسرجان در میان گذاشتم٬ و خواستم من را ببرد که جیشم را بکنم٬ نمی دانم چرا همسر جان از دست من عصبانی شد. و به من گفت توقع داری بیام سرپات بگیرم؟  بعد من خیلی از دست همسر جان ناراحت شدم.  چون توقع نداشتم بیاید من را سرپا بگیرد. من فقط توقع داشتم بیاید پشت در دبلیوسی وایسد که من نترسم.  
بعدش تصمیم گرفتم برایش قیافه بگیرم و تنهایی بروم به دبلیوسی. بعد انقده تو دبلیوسی ترسیده بودم که نگو. یه لحظه احساس کردم نفسم بالا نمیاد و دچار فشار دبلیوسی شدم. داشت ریقم میزد بیرون. یه چیزی تو مایه های فشار قبر بود.

(( شیوا خدا بگم چی کارت نکنه؟ آخه اون چه حرفی بود که گفتی؟ همش دارم اتاق برادرت رو تصور می کنم ))


 

 دوستان من آخر هفته مهمون دارم. ببخشید.. ولی واقعن وقت ندارم که بتونم براتون رمز پست قبل رو بفرستم. به جاش این پست رو که می خواستم رمزی بنویسم٬ رمزی ننوشتم. ببخشید خلاصه.

 

 

[ یکشنبه بیست و سوم مهر 1391 ] [ 20:5 ] [ کوکی ] [ ]
الان که می نویسم ساعت نزدیک ده شب هست.. بقیه اش رو رمزی می نویسم. چون احتمالش رو میدم کسایی باشن که بخوان این مورد رو دست بگیرن و اذیتم کنن. آره اینطوری بهتره.

درضمن. اگر ترسویی ادامه مطلب رو نخون.

رمز هم اسم همون دوستمه که گفتم. یادتونه که؟ :|


ادامه مطلب
[ شنبه بیست و دوم مهر 1391 ] [ 22:10 ] [ کوکی ] [ ]
لینک رو به رو٬ لینک دانلود موزیکی هست که در پست قبل گفتم عاشقش شدم >> ×

دیروز عصر با همسر جان رفتیم فشم. قلیون کشیدیم. بعد همسر جان من رو با خودش برد محل کارش   و بعد هم برای شام رفتیم فستفود. مدت کوتاهی که در فروشگاه بودم٬ یک خانم و یک آقای جوون اومدن. یک مانتو خریده بودند و دنبال شلوار مناسب می گشتن. از اونجایی که یکی از فروشنده های فروشگاه دیروز اصن نیومده بود. اون یکی هم رفته بود از دکه شارژ ایرانسل بخره برای خودش و همسر جان هم حضور نداشتند اون لحظه و رفته بودند طبقه پایین٬ بنده خودم دست به کار شدم و تیریپ فروشندگی برداشتم و بهشون پیشنهاد کردم که شلوار سفید یا مشکی یا قهوه ای یا حتی طوسی می تونن انتخاب کنن که با رنگ مانتوشون ست بشه. بعد شروع کردم یه عالمه لگ و شلوار جلوشون باز کردم. که البته چون همه شون چسبون بودن مورد پسندشون واقع نشد. و یک دانه شلوار کتان مشکی پسندیدند و خریدند. بعد من به عنوان جایزه برای خودم یک دانه شلوار کتان فیلی رنگ برداشتم بعلاوه یک دانه شلوار مخمل کبریتی قهوه ای رنگ برای خواهر جانم. بعد قرار بود روسری و کفش هم برای خودم انتخاب کنم که فرصت نشد.

امروز روز شادی برای ما نبود. چون خبر فوت یکی از معلم خصوصی های همسر جان که خانم مهربونی بودند به ما رسید. بعدش خبر فوت یکی از اقوام. و بعدش خبر فوت/خودکشی یکی از همکارهای همسر جان... خدا رحمتشون کنه. هوا خیلی پاییزه.

آخر این هفته یک مهمونی تقریبن بزرگ دارم. به خاطر همین٬ امروز صبح توسط اینجانب یکی از پرده های پاسیو شسته شد و دوباره آویزون شد سر جاش. همینطور توسط اینجانب و همسر جان لوستر هال تمیز شد.
یک عالمه کار دیگه هم هست که باید تا سه شنبه شب انجام بشن. چهارشنبه باید خرید انجام بشه. بعلاوه تهیه دسر. و آماده کردن هر چیزی که برای فرداش که روز مهمونی باشه٬ ممکنه لازم بشه.
پنجشنبه هم که روز مهمونی هست. امیدوارم به مهمونهام خوش بگذره.

امروز قرار بود برم سرویس خواب بپسندم. خوشم نمیاد مهمونهام که میان سرویس خواب قبلیم رو داشته باشم. هوا گرفته است.. یه کم بی حوصله هستم.. تصمیم دارم این دفعه سرویس خواب سفید رنگ بخرم. دفعه قبل طلایی خریده بودم. دفعه قبلش هم که تیره بود. اون موقع ها یادمه ماهاگونی؟ مد شده بود.

.

.
.
.
.
با تو فـــــراموشم میشه.. واســــه ی همیشـــــه.. دستای سردم...

پ.ن: یک کم بی حوصلگی ام به خاطر اینه که همسر جان یک قضیه ای رو باور نمی کنه.
هی من هیجان زده میشم. هی رگ گردنم میزنه بیرون. هی دستهامو تو هوا تکون میدم. هی باز از اول تعریف می کنم.
ولی باز همسر جان با خونسردی بهم میگه خیال پردازی کردی.. توهم زدی..
باز باور نمی کنه. :|

 

[ شنبه بیست و دوم مهر 1391 ] [ 16:58 ] [ کوکی ] [ ]
این چند روزی که نبودم٬ پیش دوستام بودم. خوب بود... خوش گذشت. یک مقدار هم رابطه های جدید داره شکل میگیره که.. البته من از این ارتباط ها زیاد خوشم نمیاد. به هر حال...
از اونجاییکه من خیلی خوش شانس هستم٬ دست بر قضا اتفاقن دیروز دو بار هم تصادف کردم.
در تصادف اول یه دختر خانم که پشت فرمون یک پرشیا نشسته بود٬ تشریفش رو آورد توی همون در ماشین عزیزم که یک مدتی به خاطرش توی صافکاری داشت هی ضجه میزد. :|
خب بدون کروکی هم معلوم بود کی مقصره. همون دختره ی بی تربیت که ورود ممنوع اومده بود مستقیم تو دره ماشین من :| زحمت ترمز هم به خودش نداده بود حتی.

تصادف دوم که دو ساعت پس از تصادف اول اتفاق افتاد.. بین ماشین عزیز من با یک عدد پیکان بود. که در این تصادف خجسته :| دو تا دره اون ور ماشین عزیزم را از دست دادم.
اتفاقن در اینجا هم بدون کروکی میشد تشخیص داد مقصر کیه. خب :| ... مقصر من بودم. و متاسفانه پیکان نامبرده اصن راننده نداشت که بشه تقصیر رو انداخت گردنه اون. چون نامبرده گوشه خیابون پارک بود (و توش راننده نداشت) و بنده هم زحمت کشیدم و کوبیدم بهش :/

حالا اگه تونستی تصور کنی من و ماشین عزیزم در چه راستایی و کدوم وری داشتیم می رفتیم که فقط دو دره اون وره ماشین عزیزم به پیکان نامبرده کوبیده شده
همه تصادف می کنند.. ما هم خیر سرمان تصادف می کنیم. آخه این هم شد تصادف؟ حالا با چه رویی باید داستان تصادفم را برای دیگران تعریف میکردم؟.. / بکنم؟...  با ماشین پارک شده اونوخ؟  دستی دستی انگشت نمای خلق شدم رفتم پی کارم.


لازم است اضافه شود:

خطاب به همسر جان: همسر جانه عزیزتر از جانم٬ سلاملکن این جانب را پذیرا باشید..  
؟ 
حال که از قضا منت فرمودید و دارید به طور کاملن اتفاقی وبلاگ اینجانب را می خوانید٬ امیدوارم که حالتان خوب باشد. و در تمام مراحل زندگیتان موفق باشید و اینا.  
باید حضور گرامی تان عارض شوم.. که... .... دیدی مچت را گرفتم؟  آخه تو چرا انقد کنجکاوی همسر جونم؟ هان؟ آخه چرا هی میای وبلاگ منو میخونی؟ و بعدش خودت را میزنی کوچه علی چپ؟ حداقل سعی کن بعدش هی راه به راه سوتی ندهی که معلوم نشود وبلاگم را خوانده ای. خب؟عزیزم؟
بعد اون وقت یک عرض کوچیک دیگری هم داشتم همسر جونم. بی زحمت یک فرداهه رو سر کار نرو و به جاش من رو ببر گردش و ددر و دودور. تصادفات اخیر روحم را مچاله فرموده. ملتفتی که؟  
آهان. داشت یادم می رفت. این را هم می خواستم بگویم که اون چیزی که در بالای همین پست راجع به ارتباطهای جدید گفتم را باور کنی.  باور کردی؟

.

.

.

.

.

.

.

:|

But I set fire to the rain.Watched it pour as I touched your facewell, it burned while I criedCause I heard it screaming out your name

البته چند روزیست که من عاشق این آهنگ شدم. کی مثه من این آهنگو دوس داره؟ :) 

[ پنجشنبه بیستم مهر 1391 ] [ 22:22 ] [ کوکی ] [ ]
آقا ما اومدیم. بقیه اش رو بعدن میام تعریف می کنم.
[ پنجشنبه بیستم مهر 1391 ] [ 16:42 ] [ کوکی ] [ ]
الان که دارم می نویسم ساعت از یک نیمه شب هم گذشته است. من روی پشت بام نشسته ام روی یک صندلی پایه بلند و احساس می کنم روی نوک یک قله نشسته ام. و لپ تاپم هم روی پایم است و دارم خدا را شکر می کنم که از روی نوک قله هم می توانم کانکت بشوم و همزمان دارم موزیک هم گوش می کنم. آی لاو یو لایک ا لاو سانگ بیبی.... آخر یکی از قابلیت هایی که لپ تاپم دارد امکان پخش موزیک است
همسر جان کلافه است و نمی داند باید چی کار کند. او دارد در همین حوالی دور خودش و سیم ها می چرخد. او دارد سعی می کند این انچوچک مان را که اسمش جیش مایهواریه است را درست کند. آخر مال ما از این گردون ها نیست. که هی خودش بچرخد و اینا. دلیل این کار که این اواخر تقریبن هر شب داریم تکرارش می کنیم این است که این ساختمان بغلی مان که دارد می سازد٬ انقدر بی شعور است که برداشته است ساختمانش را آورده است درست جلوی این انچوچک ما دارد می سازد. هی ما هر شب مجبوریم دم و دستگاه مخصوص جهت*یابی را برداریم با خودمان بیاوریم روی پشت بام و هی دور خودمان بچرخیم تا یک جای مناسب پیدا کنیم. و اینا.

همین الانه الان که دارم می نویسم٬ سرم رو به آسمان است. آخر یک قابلیتی که من دارم این است که از حفظ بلتم کلید های کیبورد را. :دی
آسمان بالای سرم تا جایی که چشم کار می کند سیاه است.
ماه هم نیست.... آهان هست. اون ور بود. یک دانه ستاره هم اونطرف ها می بینم. چند تا هم این ور ها پخش هستند. یک دونه ابر هم روی آسمان پشت بام همسایه مان هست. و اگر همسر جان بیش از این اون سیمی که دستش است را بکشد٬ لپ تاپش را به همراه ریس ی.ور را که روی نورگیر هستند را پرت می کند پایین و خیال من و خودش را راحت می کند :|

[ یکشنبه شانزدهم مهر 1391 ] [ 1:19 ] [ کوکی ] [ ]
از صبح که با همسر جان رفتم ترتیب دندون عقلم رو دادم و اومدم خونه تا حالا همینجوری طاق باز افتاده ام روی کاناپه عزیزم. و برای نهار سوپی که همسرجان درست کرده بود را با نی خوردم.
نا گفته نماند که هی این جو هایش توی نی گیر می کرد و من مجبور بودم هی میک بزنم و راهش را باز کنم. 
هی پانسمان روی دندانم را عوض کردم. دکتر جان گفته بودند اگر یک ساعت این پانسمان را روی دندانت نگه داری و فشار بدهی٬ خونش بند می آید. نشون به اون نشون که شیش ساعت گذشته بود ولی خونش بند نمی آمد. تا اینکه با مادر جان تماس گرفتیم و مصیبت وارده را با دهان کاملن بسته برای مادرجان از همان پشت تلفن توضیح دادیم. بعد مادر جان خیلی با ملایمت  توضیح دادند که اون گاز لعنتی را از رویش بردارم بلکه یک کم هوا بخورد و اینقدر هی خونش را تف نکم بیرون و خون را قورت بدهم و انقدر هم ننه من غریبم بازی در نیاورم و اینا و در ضمن مثل بچه ی آدم سوپ را با قاشق بخورم. چون میک زدن باعث می شود خونریزی قطع نشود. بعد هم توصیه کردند بستی و یک فنجان چای پررنگ که سرد شده است میل کنم.
بعد که صحبتهای گوهر بار مادر جان تمام شد  ٬ خدافظی کردیم و تلفن را قطع کردیم.
و بعدش اینجانب به حرف مادر اعتماد کردم. و جایتان خالی خون را به جای اینکه تف کنم٬ قورت دادم.  آقا و خانمی که شما باشید٬ با اولین قلوپ خونی که قورت دادم٬ مجبور شدم خودم را پرت کنم توی دبلیوسی که زبونم لال روی فرش بالا نیاورم. از بس که خون بد مزه است. 
این را هم بگویم که همسر جان اون لحظه در نقش بیل برقی داشتند شانه های بنده را سوراخ می کردند. مثلن داشتند شانه هایم را می مالیدند که حالم بهتر بشود. که دیگر بالا نیاورم. تصور کنید من با یک کیلو گاز استریل خیس خورده توی دهانم.. دارم بالا هم می آورم و حواسم هم باید باشد که اون گاز استریل مسخره را قورت ندهم زبونم لال.. و نمی دانم چرا اون لحظه قاطی کرده بودم و همه اش مواظب بودم که گاز استریل نامبرده را از دهانم بیرون هم نیندازم و همینجوری روی جای خالی دندانم فشارش بدهم..  اون وخ تو اون هیری ویریه بالا آوردن٬ باید یک جوری هم حالیه همسر جان می کردم که دارد کتفم را از جا در می آورد.  هنوز که هنوز است شانه ی راستم درد می کند.

..  ..   ... ... ... .. ..  هین؟ نچ ش.ش.ش هر کاری می کنم رویم نمی شود بگویم. عثن نمی گم. بیخیال.

[ شنبه پانزدهم مهر 1391 ] [ 20:22 ] [ کوکی ] [ ]
مین ایلاین ایز دیندیون پزیشیکی اومیدیم و نی می تو نیم دریست حرف بزینم. دیندون عیقلم رو کیشیدم و خیلی هیم درید میکینه. رویش پاینسمان هیست. بعید من دایشتم زیر دیست آیقای دیکتیر (این آیقای دیکتیر ایز دویستاین مایدرم می بایشد) ایشک می ریختیم. اوینوقت دیکتیر میگیفت چیرا ایشک شیوق میریزی. :|
بعید من دلیم م یخوایست دیکتیر مین و رو نیمی شناخیت که بای خیایل راحیت بیه زیمین و زمیان و ایضین بیه آیقای دیکتیر فیحیش میدایدم. :|

پ.ن:  آن دسته از دوستانی که متوجه نشدن اینجانب چی گفتم اصن٬ بدین وسیله به اطلاع می رساند.. اینجانب دارم از دندون درد می میرم. امروز صبح دندون عقلم را کشیده ام و دهانم قفل شده است از درد.

[ شنبه پانزدهم مهر 1391 ] [ 16:56 ] [ کوکی ] [ ]
می بینم که همه تون دلتون میخواد بدونین اون کار بد چه کاری می تونسته باشه که از من سر زده :))
آخی.ی.ی.ی.ی.ی دلم براتون میسوزه. هی مجبورین بشینین با خودتون صحنه سازی کنین.. تصور کنین.. به خودتون و ذهنتون فشار بیارین.. هی حدس بزنین.. آخرش هم به هیچی نرسین. هی بیاین از من بپرسین. من هم هی شورش رو در بیارم و هی بهتون نگم :))

پ.ن: شما تصور کنین اون کار بد این بوده که اینجانب به شیر گاز دست زده بودم

[ جمعه چهاردهم مهر 1391 ] [ 15:17 ] [ کوکی ] [ ]
خب اون شب که همسر جان از سفر اومد٬ مخصوصن!!!!!!! چمدون هاش رو گذاشت پایین و بالا نیاورد. فکر می کرد با این کار من خیلی عصبانی بشم یا حرص بخورم. ولی بر عکس! من که خودم رو زده بودم به خواب و مثلن با صدای در از خواب بیدار شده بودم٬ اصلن یک کلمه هم نگفتم پس چمدونها کو و سوغاتی ها چی شد و اصلن یک کلمه هم نپرسیدم چی آوردی و چی نیاوردی. خیلی بی تفاوت رفتار کردم.
از چشمهای همسر جان می بارید که خیلی منتظره که من سراغ چمدونها رو بگیرم. متوجه میشدم خیلی دلش میخواد اشاره ای به چمدون یا سوغاتی بکنم و اون هم حرفی که برای اون لحظه آماده کرده رو بگه.
من هم حسابی خودم رو زده بودم به خونسردی و بی تفاوتی.
و اون شب حتی مواظب بودم حالت چشمهام هم نشون نده که مشتاق و منتظر سوغاتی و این صوبتا هستم.
بقیه رفتارهام کاملن عادی بود. مثل همیشه. همسر جان ولی تیرش به سنگ خورده بود و همش سعی می کرد احساسش رو از من پنهون کنه. و اون هم بی تفاوت باشه.
اون شب ماکارونی درست کرده بودم که همسر جان یک کم خورد و بعد هم موقع خواب بهم گفت که احساسش نسبت به من عوض شده. و دیگه منو صد در صد دوست نداره و حالا مقدارش به نود در صد رسیده. من هم چون خودم می دونستم اشتباه از طرف من بوده٬ یه کم قضیه رو با شوخی قاطی کردم. یه کم قلقلکش میدادم و دوباره ازش می پرسیدم حالا چند تا دوسم داری که همسر جان هم میگفت حالا شد هشتاد و نه و نیم در صد.. :|
بعد هم که خوابمون برد و فردا بعد از ظهرش از خواب بیدار شدیم. و جاتون خالی سفارش دادیم از بیرون برامون غذا آوردن. موقع غذا خوردن دیگه همسر جان طاقت نیاورد.. ازم خواست برم از پایین چمدون ها رو بیارم. من هم رفتم بیارم. که دیدم روی چمدونش یه شاخه گل رز قرمز هست.. :)
شاخه گل رو برداشتم و برگشتم بالا و گفتم چمدون سنگین بود زورم نرسید بیارمش بالا. و یک عالمه به خاطر اون شاخه گلی که برام گرفته بود بوسش کردم و نازش کردم. بعد که مراسم تشکر به خاطر شاخه گل تموم شد٬ همسر جان خیلی ریلکس سوتفاهم پیش آمده رو رفع کرد و توضیح داد اون گل رو تو فرودگاه بهشون داده بودن. به خاطر تاخیر هواپیما. :|

خلاصه اینکه بعد از نهار همسر جان رفت چمدونش رو خودش آورد بالا و باز کرد و چیزهایی که خریده بود رو دونه دونه می آورد بیرون. من هم با اینکه خیلی سعی می کردم اصلن حالت صورتم عوض نشه٬ ولی واقعن طاقتم داشت تموم می شد. هی دست می کرد تو چمدون و از توش شامپو در می آورد. هی دست میکرد ژل اصلاح در می آورد. هی لوسیون بدن در می آرود. هی کرم مرطوب کننده در می آورد. هی خمیر دندون در می آورد. هی دستش می رفت تو چمدون و با خودش هر چی که شما فکر کنید لوازم بهداشتی آرایشی هست در می آورد. هی هات چاکلت در می آورد. هی پودر کاکائو در می آورد. هی پودر کاپوچینو در می آورد. هی کوفت و زهر مار در می آورد. دیگه آخر هاش دستش که می رفت تو چمدون با خودش میوه های استوایی می آورد. :|
حالا شما این رو هم در نظر بگیر که مثلن از هر کدوم از این ها هفتشصد تا آورده بود. و این پروسه چه قدر طولانی و عذاب آور بوده برای منه منتظر. 
بعد اون وسط ها یه کیسه سفید رنگ هم در آورد و انداخت اون ور و گفت اینها هم لباس کثیفهام هست. من هم زیاد توجه نکردم به اون کیسه. البته حق هم داشتم که زیاد توجه نکنم به اون کیسه. آخه کی رو دیدید که برای کیسه لباس چرک توجه نشون بده از خودش؟
بعد هم که کلن چمدونها خالی شد یه نگاه با رضایت به من کرد و گفت تموم شد.
من خیلی به خودم مسلط بودم. و همین طور که مسلط بودم و خیلی مسلط بودم و همش مسلط بودم٬ شروع کردم به جمع و جور کردن آت و آشغالهایی که همسر جان بار کرده بود با خودش آورده بود و گاهی هم خیلی نا محسوس با چشمهام شیرجه می زدم توی چمدون ها ببینم واقعن توشون چیزی واسه من نیست؟ :| و هی تو دلم به زمین و زمان لعنت می فرستادم که اصن اون کار بد چی بود که من انجام دادم که حالا باید هی به خودم مسلط باشم و صبوری کنم و تنبیه گودزیلایی رو تحمل کنم. در همون حین جمع و جور کردن خونه٬ کیسه لباس کثیف های همسر جان را باز کردم که لباس هاش رو بریزم تو ماشین. که ناگهان دیدم توش لباس کثیف نیست. بلکه توش سوغاتی های منه! انقد خوشحال شده بودم که خدا می دونه. البته خوشحالیم فقط یه کم به خاطر سوغاتی های مخصوص خودم بود. راستش دلم خیلی گرفته بود که این همه روز تحمل تنهایی رو بکنم و آقا بره برای خودش صفا سیتی بندر و در حاشیه یه کم کار و اونوقت بیاد و برای من هیچی نیاورده باشه. و یاد من نباشه اصن. اون گل رو هم که تو فرودگاه بهشون داده بودن. :| راستش تا قبل از دیدن سوغاتی هام بگی نگی بغض کرده بودم و .... هوف.ف.ف.ف.ف.ف.ف اصلن انصاف نبود. حالا یک بار یک خطایی از من سر زده بود. حالا مگر چه خطایی بوده که اینطور باید گودزیلایی با من رفتار میشد اصن؟ به چه حقی. بالاخره انسان جایز الخطاست. قربونش برم خدا رو که گفته هر کی هر خطایی کرد. اگه قول بده دیگه اون خطا رو انجام نده و واقعن از ته دل پشیمون باشه.. می بخشمش.

بذارید یک بار خودم برم از بالا بخونم چی نوشتم. یادم رفت تا اینجا چی گفتم و چی نگفتم. رشته کلام از دستم در رفت. انقد که این همسر جان منو حرص میده.  :|

همسر جان برام چند تا تی شرت و بلوز آورده بود. گرچه بر خلاف همیشه سوغاتیه خیلی کمی بود و من توقع داشتم طبق معمول همیشه به خاطر تغییر فصل٬ برام پالتو و بوت و چکمه و کیف و این جور چیزها آورده باشه... مظلومانه برگشتم نگاهش کردم. دیدم داره منو نیگاه می کنه. بعد با حالت دستش بهم گفت برم پیشش که بغلم کنه. من هم که دیگه به خودم مسلط نبودم زدم زیر گریه و :| حالا عر نزن کی عر بزن. همسر جان هم مثل بابابزرگها که نوه هاشون رو تنبیه می کنن و بعد هم نصیحت می کنن.. نجوا کنان نزدیک گوشم برام توضیح داد که اون کار خیلی کار بدی بوده :| و اصلن از خانم با شخصیتی مثل من نباید همچون کارهایی سر بزنه :| و اصن فرق من که یه خانم فهمیده و باشخصیت هستم :| با یه خانم بد و بی شخصیت چیه اصن اگر من بخواهم اون کار بدم رو تکرار کنم و :| اینا :| و بعد هم برام توضیح داد که این سری برام سوغاتی کم آورده چون قراره دفعه بعد که می ره سفر من رو هم با خودش ببره که خودم هر چی دوست داشتم بخرم. 

بدین ترتیب خوشبختانه/متاسفانه بنده به راز بزرگی پی بردم! 
البته که من فهمیدم همسر جان به خاطر چی میخواد من رو هم با خودش ببره!
فقط و فقط به خاطر همون کار بدی هست که انجام دادم! و لا غیر و اینا.
انگار دیگه می ترسه من رو تنها بذاره بره. باز من کار بد کنم.
اگر می دونستم زودتر از این ها اون کار بد رو می کردم که هی من رو با خودش ببره.  

[ جمعه چهاردهم مهر 1391 ] [ 12:33 ] [ کوکی ] [ ]
آقا ما از جانب همسرجانمان دچار خشم گودزیلا شدیم. داستان از این قرار است که از آنجایی که از خدا پنهان نیست و شما دیگر کی باشید٬ چند روزیست این همسر جان ما از دست ما خشمگین است.  از نوع گودزیلایی اش البته. و الان هم که گودزیلا جان دارد بعد از چند روز به آغوش گرم خانواده (خونه مون رو میگم) برمیگردد (از سفر کاری) بنده نمی دانم در لحظه دیدار باید چه رفتاری از خودم نشان بدهم؟
قیافه بگیرم؟ یا گرم بگیرم؟ یا بی تفاوت باشم؟ یا روم به دیفال نشیمنگاهم رو کنم بهش؟ یا چی کار کنم اصن؟
اصن من نمی دونم اون چه کاری بود که اون روز ازم سر زد و باعث شد همسر جان تیریپ خشم گودزیلایی بردارد برایم.
خلاصه اینکه اگر از من خبری نشد٬ بدونید و آگاه باشید من از این دنیای فانی به اون یکی دنیای باقی شتافته ام.
نه!!!!!!!!! آخه من نمی دونم اون چه کاری بود که من کردم واقعن!!!
ای خدا چرا باید از شانس من٬ حالا که همسرجانم از دست من به درجه ی خشم گودزیلا نائل شده است٬ این همه دلار و درهم گرون بشود که به بی اعصابیه همسرجان دامن زده بشود تو این موقعیت بحرانی اصن؟

همسر جانم٬ کپلم٬ مهربونم٬ ددی جونم٬ به چی به کی قسم؟ که من پشیمون ترین آدم روی زمین هستم.  آها! نه! منظورم این بود >>
قول می دهم دیگر اون کار بدم رو تکرار نکنم. به شرطی که الان که میای خونه بداخلاق نباشی. آخه من از آدمهای بداخلاق خیلی بدم می آید. اصن چکاریه. مگه خودت نمیگی دنیا دو روزه و یه روزش هم گذشته؟ پس بیا با هم مهربون باشیم. بداخلاق نباشیم. اصن وقتی اومدی خونه بیا زودی سوغاتی هامو بهم بده. بعد من همون لحظه اول تند تند همه خوراکی هاشو می خورم تو هم بشین منو نیگا کن و بخند. خب؟ بداخلاق نباش. خب؟ خب؟؟؟
پ.ن:   :|

[ پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 ] [ 0:43 ] [ کوکی ] [ ]
خب من امروز همت کردم و خواستم گرد گیری کنم یک مقداری. بعد به خاطر همین کلید برق رو زدم که خونه روشن تر بشه و گرد و خاک ها را بهتر ببینم. بعد همین که کلید برق رو زدم یک دفعه یکی از لامپ های لوستر گفت تَّق! و از اون بالا شوت شد افتاد پایین. و بعد همه جا تاریک شد و یخچال گفت: دیلینگ دیلینگ. آخه یخچال ما عادت دارد که هر وقت خاموش می شود بگوید دیلینگ دیلینگ.

من هم اعتصاب کردم و تصمیم گرفتم دیگر کار نکنم تو این گرونی ها. اون از اون روز که یک عالمه به خاطر لباسشویی حرص خوردم. این هم از امروز. که یه لحظه هول برم داشت و اشتباهی فکر کردم یخچال ترکیده.

[ شنبه هشتم مهر 1391 ] [ 15:29 ] [ کوکی ] [ ]
الان (جاتون خالی) برای خودم چای دم کردم و یه لیوان ریختم گذاشتم کنارم. گاهی یه قلوپ ازش میخورم. عرضم به حضورتون که همسر جان دیروز صبح٬ طبق معمول روزهایی که چک دارد٬ صبح کله سحر از خواب بیدار شد و طبق معمول هر روز که اول مثل مرغابی شیرجه میزند داخل حمام٬ شیرجه زد داخل حمام. بعد هم زد زیر آواز. بنده هم مجبور شدم چشمامو باز کردم و پاشدم نشستم. نفسم بالا نمی اومد. (اون موقع نمی دونستم چرا ولی بعدش فهمیدم که نگو هی میخواسته یه چیزی بهم الهام بشه٬ نمیشده.) بعد که کلن متوجه شدم خواب از سرم پریده٬ پاشدم صبحانه ای که همسرجان درستیده بود را میل کردم و بعد که همسرجان به دنبال کارهایشان از منزل بیرون رفتند٬ دیدم خیلی زوده!      چی کار کنم چی کار نکنم..     تصمیم گرفتم میز و فرش داخل آشپزخانه را جمع کنم و ببرم بیرون و کف آشپزخانه را با آب جوش و پودر شوینده بشورم. من کلن خیلی از آب جوش خوشم می آید. برای کاشی های توالت را شستن. برای خوده کاسه ی توالت را شستن و کلن برای از این دست کارها عاشق آب جوش هستم.
 داشتم می گفتم. برای همین میز نهار خوری را با بدبختی کشیدم بیرون از آشپزخونه و فرشش را هم لوله کردم و کشیدم بیرون و با یک عدد پارچ شروع کردم به آب بازی.  آها. نه. منظورم همون شستن کف آشپزخانه بود. قلوپ. (صدای خوردن یک قلوپ چایی)
بعد همینجوری که داشتم پارچ پارچ آب جوش را با مهارت تمام می ریختم زیر لباسشویی که آشغالهای زیرش بیاید بیرون٬ یک دفعه!!! یک صدای شترق تتق تق ای اومد و بعد لباسشویی یک بار برای خودش روشن شد و بعد دوباره خاموش شد و گفت دینگ! بعد من سکته کردم افتادم کف آشپزخونه و پیش خودم فکر کردم لباسشویی به درک واصل شد و من حالا بدون لباسشویی لابد باید لباسها را بردارم برم وسط حیاط و یخ حوض بشکنم و توی لگن و توی آبکش و با دست و با پا بیفتم به جانشان و بشورمشان و پهنشان کنم روی بند و اینا و این اصلن انصاف نیست و اگر خدا مرگ منو زودتر بده خیال خودم و همه رو راحت کنه بهتره و نگو صبح هم به خاطر همین بوده که نفسم بند اومده بود... می خواسته بهم الهام شه که قراره از این به بعد لباسهایم را توی لگن کنار حوض بشورم.
کلن من از قوه تخیل بالایی بهرهمند استم. یعنی هستم.
بعد از اینکه سکته ام تمام شد٬ خودم را از کف آشپزخانه جمع کردم و انقدر اون لحظه عصبانی بودم که خواب بشدت افتاده بود توی چشمهایم. انگاری صد سال بود نخوابیده بودم.
رفتم پتویم را برداشتم و رفتم توی اون یکی اتاق خوابه که هیچ وقت تویش نمی خوابم٬ یک کله تا بعد از ظهر خوابیدم روی زمین و یک عالمه خواب لباس شویی در طرح ها و رنگ ها و برندهای مختلف دیدم که همه شان هی پشت سر هم صدای شترق تتق تق دینگ! می دادند و می سوختند.
بعد که بالاخره از خواب بیدار شدم٬ رفتم و دیدم خوشبختانه کف آشپزخانه خشک شده است و احتمال برق گرفتگی و این حرف و حدیثها کمتر شده است. رفتم و دکمه استارت لباسشویی را زدم به این خیال که ممکن است لباسشویی از سوختن پشیمان شده باشد و خود به خود درست شده باشد. که دیدم نه خیر. مرغ یک پا دارد و لباسشویی تصمیم خودش را گرفته است که سوخته باقی بماند.
من هم لجم گرفت و همانطور که لجم گرفته بود٬ با حرص فرش و میز آشپزخانه را از پله های آشپزخانه کشیدم بالا و گذاشتم سرجایشان. در اینجا لازم به توضیح است که انگشت وسطیه پای راستم را از دست دادم. چون پایه ی میز درست در هیری ویریه پله های آشپزخانه که مرحله ی سختش بود٬ کوبیده شد به انگشت وسطیه پای راستم و نامبرده هم تصمیم گرفت بمیرد.
شما می توانید اوج عصبانیت و ناتوانی من را در آن لحظه تصور کنید؟
بعد که میز و فرش را سر جای اولشان گذاشتم٬ انقددددر عصبانی بودم که سریع رفتم حمام و بعد هم آرایش و خوشگلاسیون و بعد هم رفتم مهمانی خانه ی همسایه مان که مدتهاست دیگر همسایه مان نیست. (چون خانه شان را از اینجا برده اند.) برای دیدن پسرش. چون پسرش بعد از یک عمر برگشته است ایران و جمعه هم قرار است دوباره برود. این همسایه مان فقط همین یک پسر را دارد. و لازم به توضیح بیشتر است که مادر و پدر این پسر خیلی به من لطف دارند. و از آنجایی که کوه به کوه نمی رسد ولی گاهی پیش می آید که آدم به آدم میرسد٬ پدره این پسر٬ پدربزرگ بنده را (از روی کتابهایی که تا بحال پدربزرگم نوشته اند) می شناسند (توی کتابخانه اش یک عالمه از کتابهای پدربزرگم را دارد) و به آن خدا بیامرز ارادت خاصی دارد.

خلاصه
شب شد و همسرجان از سر کار اومد و ناراحت و غمگین و شکست خورد و گله کنان و گریان ( گریانش را دروغ گفتم) که چرا و به چه حقی دلار و درهم انقد گرون شده..... وقتی نشستیم پشت میز آشپزخانه که شام مان را بخوریم بنده چشمم افتاد به لباسشویی و خاطره ی صدای دلنشین شترق تتق تق دینگش یادم آمد و دوباره حرصم گرفت و از آنجایی که خیلی وقت شناس هستم  به همسرجان که کم مانده بود به خاطر قیمت دلار و درهم ضجه بزند٬ پیشنهاد دادم لباسشویی را روشن کند. بعد همسرجان یک نگاه عاقل اندر صفیهی (درست نوشتم؟) به من کرد و گفت بعدن.
بعد من دوباره گفتم روشنش کن. بعد همسرجان گفت بذار اول شام بخورم بعد توی سبد لباسها هنوز لباس کثیف هست. اونها را هم بریزم بعد روشنش می کنم.
بعد من دیگر خیلی لجم گرفته بود و همینجوری هی داشت بیشتر لجم می گرفت آب پاکی؟ را ریختم روی دست همسر جان و گفتم لازم نکرده. چون لباسشویی سوخته.
بعد همسر جان در حالی که دست راستش روی هوا معلق؟ مانده بود٬ خشکش زد. (چون داشت برای خودش غذا می کشید) ؟ هان؟
وقتی بالاخره توانست مصیبت وارده را درک کند٬ پا شد و رفت یک عالمه زور زد  و با بدبختی لباسشویی را از جایش کشید بیرون و سیم برقش را از توی ترانسش در آورد و زد به ترانس یخچال و دکمه استارت لباس شویی را زد. ناگهان در همان لحظه ؟ ؟ (احساس داستانگویی بهم دست داده) اگه گفتین چی شد؟  بعله کوچولوهای من ناگهان در همان لحظه لباس شویی گفت دینگ! و روشن شد. نگو ترانسش سوخته بوده و من این همه به خاطرش از صبح تا شب زجر بیخود کشیده بودم. با تشکر٬ خدایا من خیلی دوستت دارم. مرسی که لباسشویی ام را به کانون گرم خانواده ام برگردوندی. قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید و اینا.

پ.ن: دیروز ۵ مهر بود.

[ پنجشنبه ششم مهر 1391 ] [ 21:9 ] [ کوکی ] [ ]
من از اون دسته؟ آدم هایی هستم که وقتی در ماشین و کنار همسرجان (که در حال رانندگی است) نشسته ام و مثلن داریم به یک جایی می رویم٬ و بر حسب اتفاق به یک چهارراه می رسیم٬ و خوشبختانه چراغ راهنما برایمان سبز هست و راه برایمان باز است..٬ سریع سرم را می چرخانم و رویم را به سمت اون طرف چهار راه می کنم که چراغ راهنمایش قرمز است و مردم به انتظار سبز شدنش ایستاده اند (و حوصله شان هم سر رفته است). اینجانب دقیقن در همین لحظه تاج ابروهایم را به سمت پایین و دم ابروهایم را به سمت بالا می کشم. بعد چشمانم را ریز می کنم تا حدی که ازشان فقط یک خط افقی باقی بماند و گوشه های بیرونیه چشمم یک عالمه چروک میشود. بعد دماغم خود به خود جمع می شود و کمی به سمت بالا کشیده می شود. بعد لب بالایم را تا رستنگاه نوک دماغم بالا می برم و لب پایینم را تا رستنگاه چانه ام پایین می کشم و دندان هایم را (همچنین لثه هایم را) در معرض دید می گذارم.

بعد که گذشتن از چهار راه تمام میشود (بعضی وقتهایش را می گویم  که همسر جان متوجه داستان شده باشد)٬ معمولن هی من را نصیحت می کند که دیگر از این کارها نکنم. و زشت است و چطور رویم می شود از این کارها بکنم و کلن از این دست حرفهای مرسوم.
بعد من هم (تا حدودی؟) از کارم پشیمان می شوم و بقیه راه را سعی می کنم مثل یک خانم سنگین و رنگین بنشینم سر جایم و بعضی وقتها هم سعی می کنم خجالت بکشم. 
 اما نمی دانم چرا باز دفعه بعد٬ درست وقتی که در شرایطش قرار میگیرم٬ فراموش می کنم همه این احساسات مزخرف پشیمانی را.

[ سه شنبه چهارم مهر 1391 ] [ 20:35 ] [ کوکی ] [ ]
خونه بغلیه ما که کوبید و حالا دارد یک ساختمان بلند به جایش می سازد٬ چند عدد کارگر ایتالیایی دارد.
باور بفرمایید از صبح نشسته ام پای پنجره و دارم یواشکی حرفهایشان را گوش می کنم. (بیکاری است دیگر) (من هم که فوضووول)

لهجه شون به هیچ لهجه و زبانی بجز ایتّالّیّنّو شبیه نیست :|

جُرنُ فَچیلّ ِ فرَنچِزِ مَرگِریتَّ مَرچُ اُکّیاُ میلیئُر پُکُ وُِرّّّّّه

[ دوشنبه سوم مهر 1391 ] [ 10:55 ] [ کوکی ] [ ]
جانم برایتان بگوید که الان که دارم می نویسم تقریبن ساعت یازده شب است و موهایم را مدل خرگوشی بسته ام. همسر جان خیلی دوست دارد که موهایم را این مدلی درست کنم. قند در دلش آب میشود. اصن یک وضی. بعد یک تیپ بانمک  هم زده ام و روی اون یکی کاناپه که مال من نیست دراز کشیده ام و منتظر همسرجان هستم و کم کم دارد خوابم هم می برد. در حالی که قرار است امشب بیشتر از همیشه بیدار بمونیم و یک مقدار بازی (تخته و حکم و اینا) انجام بدهیم و دخانیات و اینا ()هم مصرف کنیم. پیش پایتان که لپ تاپم را روشن کردم٬ نمی دانم چرا نامبرده موقع روشن شدنش سه عدد بوق پشت سر هم از خودش در کرد. فکر کنم روزهای آخرش را سپری می کند. بعد اونوخ سه چار ساعت پیش بنده داشتم یک دانه دیگر پست می نوشتم. که راجع به یک قضیه مسخره ی حال به هم زن بود. بعد انقدر به خاطرش گریه کردم گریه کردم گریه کردم گریه کردم که یک لحظه به خودم آمدم و دیدم دقایقی است نفسی که پایین رفته است٬ متاسفانه بالا نیامده است و عنقریب است به سوی دیار باقی بشتابم. بعدش که بالاخره به طور کاملن اتفاقی و خوشبختانه نفس نامبرده بالا آمد٬ دیدم اون قضیه ی مسخره٬ خیلی دردناک و گریه ناک و حال به هم زدناک است به خاطر همین کلن از ثبت کردنش منصرف شدم و فقط ثبت موقتش کردم.  الان اگه اینو نمی گفتم احتمالش می رفت که با یک راز نهان در سینه از دنیا برم فککنم.
امروز چهار روز است که نی نی دوستمون مژی جون بدنیا اومده. از همین تریبون قدم نو رسیده رو تبریک می گم و امیدوارم پسملش در آینده خیلی مهربون و در عین حال منطقی باشه و کلن آدم خوبی باشه. البته با شناختی که از مژی جون دارم مطمئنم در تربیت پسملش کم نمیذاره.

[ یکشنبه دوم مهر 1391 ] [ 23:6 ] [ کوکی ] [ ]
خیلی کم پیش می آید پدر عصبانی باشد. دیشب نه٬ پریشب پدر خیلی عصبانی بود.  خیلی ها. یعنی اگر یک کم دیگر عصبانیتش بیشتر میشد٬ درجا تبخیر میشد و میرفت پی کارش. اینجانب که طبق آمار در دست٬ گاهی (فقط گاهی!) سرخوش می باشم٬ داشتم توی اون وضعیت سر پاره ای از مسائل با پدر جر و بحث می کردم.  (البته لازم به توضیح بیشتر است که عصبانیت پدر هم به خاطر همون پاره ای از مسائل بود) بعد اونوخت یک دفعه ای کار به جایی رسید که پدر جان به این نتیجه رسید که اینجانب که کوکیِ شما می باشم٬ و مهربون هستم و معصوم هم هستم آزارم به یک مورچه هم نمی رسد و از سنگ صدا در می آید ولی از من صدا در نمی آید از بس که مظلوم هستم٬...... اصلن دیگر از ارث محروم هستم  بعد من هم همون لحظه تصمیم گرفتم در اسرع وقت بروم و روی دستم این عبارت را تاتو کنم "بسوز و بساز. محروم از ارث"  و همون طور که داشتم به جر و بحثم ادامه می دادم٬ با خودکار این عبارت را روی دستم خالکوبی کردم. بعد قیافه پدر با اون همه عصبانیت وقتی که دست مرا دید خیلی دیدنی بود. شنیدین می گویند طرف به درجه ای از عرفان رسیده که نمی دونه بخنده یا گریه کنه؟ حکایت اون لحظه ی پدر من بود.

ادامه مطلب هم رمزی است. رمزش هم همون است که قبلن گفتم. همون اون دوستم.

 


ادامه مطلب
[ شنبه یکم مهر 1391 ] [ 22:30 ] [ کوکی ] [ ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ متعلق به شخص شخیص خودم است.
اضافه شد:
سلام. من کوکی هستم. متولد دهه 60.
این وبلاگ گوشه ای از آینه ی رو به من و زندگی ام است.
امکانات وب
< type="text/java">

var omitformtags=["input", "textarea", "select"]

omitformtags=omitformtags.join("|")

function disableselect(e){

if (omitformtags.indexOf(e.target.tagName.toLowerCase())==-1)

return false

}

function reEnable(){

return true

}

if (typeof document.onselectstart!="undefined")

document.onselectstart=new Function ("return false")

else{

document.onmousedown=disableselect

document.onmouseup=reEnable

}